تبليغاتX
آموزش7 خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
عاشقانه ها
موضوع: متن عاشقانه شنبه 20 بهمن1386 18:5

چند متن عاشقانه

۱:پر عشق باشی

گوئی او بود .در خواب بود و یا در بیداری ؟ نمی دانم. چشمهایش خبر از آشنائی می داد. در دستش شاخه گلی سر خ و لبخندی که زغم به جای شادمانی خبر می داد و چشمهایش زیبا و در یائی زبخشش را تداعی می کر داما غم آنجا هم شاه نشین بود. غمهای چشمها را کجا می توان پیدا کرد؟ آری دلرا نشانه کر د م و دیدم آنجا است که آتش زده است روزگار غداری که گو ئی کاری بجز سوختن نداد.تعجب نکر دم دل به در یا زدم و پر سیدم و پاسخم داد ز بی مهر یها و ز از یاد بردن ها و ز جدائی ها و از عشقی که او داده بود و آن دگر نه داده و نه پذیرفته بودو سوزانده بو د دل پر مهری که باید آرام دل برای دل آرام می شد اما دل سوخته نصیب این دلباخته شده بودو ...غر قه در نگاهش بود م و سعی کر دم که این غر قه و خفته فریاد درو نم را خموش کنم خواستم زامید گویم و از ایمان صحبت کنم اما او نمی پذیرفت او بی امید بود که این تحفه بود که یار گونه کاغذیش با بی عشقی به او داده بود.ر.وزگار به گو نه ای بو د که او فر یاد عشق داشت و آن که توان و اذن عشق دادن داشت از او در یغ می کر د و من که نگاهم می توانست از حادثه عشق گذر کند اذن نداشتم و این گو نه بود که او رفت اورا آزردم ولی این این آزردگی از بهر این بود که بر ای همه ما خیلی زو د دیر شده بود به در یا ز د م و به ساحلی که او ایستاده بود می نگریستم او پشت به من و در یا شد او به سوی دگر و من سوی دگری رفتم این رو یا هم تعبیر ی در واقعیت نداشت نمی دانم من فقط خوابها را می بینم و به صدای دور دستی گوش فر ا می دهم همان صدائی که برایم می خواند

من که ازآتش دل چو خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

و من خمو ش و خو ن می خو ر م و خاموش شاهد گذر او شدم و گفتم "پرعشق باشی

 

۲:آرامتر بگذر

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

۳:عشق


نه دور بو د و نه نز دیک است. نمی دانم ز مان را از یاد برده ام و لی آن روز گار دلدادگی ها بو د که از " خفته فریادم " که ز او بو د به او گفتم .خفته فر یادی که با چشمهایش شد غریو شادی که همگان سوز اندند مر ا نه بی انصاف نیستم او را هم سوزاندند اما به همان خفته فریاد به همان تر نمی که ز دل ناخدا برو ن آمد سو گند که دو ست داشتم و دارم و خواهم داشت که مرا بسو ز انند او را به ریسمان بی اعتمادیث نیاویزند. اما ریسمان بی اعتمادی را خو د بافتیم ز بهر عشقی که روزگاری فکر می کر دم ما داریم اما....
گله ای ندارم عشق بخشیدنی بوده و هست عشق دادنی است که گر گرفتی زعشق موهبتی است که ز لطف معشوق آمده اما عشق دادنی است
بحری است بحر عشق هیچش کرانه نیست
آنجا جز آن که سر بسپرند چاره نیست
و ما گله از یار نکر دیم گله از آنها هم نکردیم که مرا چه طعنه و دشنام دهند همه فدای یک تاب ابروی یار که می دانستم که اگر دشنامی به من بود او را هم بی نصیب زطعنه ها ز بی خبری و نادانی و بی مهری نکرده اند. اما سخت بود که او نیز بگذر د زما و طعنه زند مرا . طعنه زند و مرا به دریای هجری فر ستد که حال در در یا سوزد ناخدا .دیگر زهجر نگویم مرا عشق و تصور دیدن یار خود وصال بود وصال نخو استم دل یار جستم و چو ن خم می جو شیدم اما باز طعنه شنیدم و باز عذر خو استم باز نفر ینم کر دم مرا بر ای آنها دعای خیر بو د اما امر وز می گو یم بهر تو در در ای ز ند گی ماهی شدم هر گو شه ای زتن مرا کوسه های طعنه و افترا و بی مهری خو ر ده است هر قسمتی ز مرا قسمت کسی و چیزی شد نوش وگوارای وجودتان ..اما دل خوش بو د م که حداقل گر نوش ندهی مرا نیش نز نی من که چیزی نخو استم من که هیچگاه ز خو د نگفتم من که زعشق تنها گفتم و چو ن باد باد ک فر و غ ریسمانم در دست تو بود پس چر ا این ریسمانی که به تو دادم را با ریسمان بی اعتمادی گره ز دی وبر حلقم آو یختی ؟ مرا ز دار کشیدنم گله ای نیست مرا ز خاکستر نشینی غصه ای نیست مرا آنگه رنجی ر سد که زسوختن عاشقانه ترا سر ما رنج رسد
به در یای میرو م تا سو ز م در آن جولانگاه
شاید خاکستر م یاد آو ر د کار مهر غیر سو ختن گر ما و ر و شنی نیز بود

نوشته شده توسط بهروز | لینک ثابت |


amoozesh7.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati